تبلیغات
حقوق محیط زیست - گزارش سفر به تندوره
 
یادمان باشد! هر پس مانده ای که‌ روی زمین می اندازیم ، قامت یک نفر را خم میکند..!!
حقوق محیط زیست
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 

چند روز پیش یکی از بهترین دوستانم سعید زنگ زد و سالروز تندوره را به من تبریک گفت.حتما می گین تبریک واسه چی؟

عجله نکن واست می گم.

 من  به همراه چند تن از دوستانم که جمعا 10 نفر می شدیم چند سال پیش سفری در تاریخ    ۱۸/۱۱/۸۵  به منطقه حفاظت شده تندوره داشتیم. اسم بچه ها از قرار زیر بود :

1-سعید غلامی.2-عقیل جاسمیان3-.قاسم محمدی.4-حسین عامری5-.حسن كاظمی.6-محمد كماسی

7-فرشاد شعاعی.8-جاوید جعفر پور.9-كوروش سلطانپور,10-حمید رضا ریحانیان

من و سعید به شدت سرما خوده بودیم فکر کنم درجه تب ما 39-40 بود الان میگین خالی بندی نکن ولی تمام بچه هایی که با ما اومده بودن شاهد هستند.

بگزریم می گفتم من وسعید از همدان به سمت تهران حرکت کردیم تا اونجا بچه ها رو از نزدیک ببینیم وبه سمت مشهد حرکت کنیم.تهران که رسیدیم توی بیهقی با بچه ها قرار داشتیم راستی نگفتم تا قبل از این ما بچه ها رو نمی شناختیم واو نا مارو!فقط یه آشنایی با قاسم داشتم اونم یه روز که همدان بود دیدمش همین. 

ما توی بیهقی بودیم پشت دفتر سیرو سفر روی صندلی!حمید زنگ زد گفت داره میات بچه ها هم تو راه هستند من قاسم رو شناختم ولی اون ما رو نشناخت با سعید رفتیم خودمونو معرفی کردیم و با اونایی که تا اون موقع رسیده بودن آشنا شدیم مثل حسین,فرشاد

بلیط از قبل گرفته شده بود دیگه باقی هم رسیدن وساعت 5 یا 6 بود که حرکت کردیم به طرف تندوره باقی ماجرا در ادامه مطلب..

توی اتوبوس کلی من و سعید اذیت شدیم سرماخوردگی با تب مدام سرفه میکردیم ولی چه کار کنیم عشق سفر توی طبیعت اینارو نیفهمه....

راننده مدام بخاری رو کم وزیاد میکرد اختلاف دمای توی ماشین با بیرون خیلی زیاد بود طوری که سعید وضعیت سرما خوردگی رو با سر درد شدید و آّ ریزش پیدا کرد بچه های دیگه هم از وضعیت دمای ماشین کلافه شده بودند. وسط راه شام خوردیم  اونم چه شامی توصیه میکنم از بین راه چیزی نخرید گرسنه بمونید بهتره....

صبح رسیدیم.دستو صورتا رو شستیم  از دور سلامی به آقا کردیم و صبحانه نخورده رفتیم سمت اداره محیط زیست که مجوز ورود به منطقه رو بگیریم. قبل از این که دیر بشه حالا رسیدیم...

حمید با چندتا از بچه ها رفت طبقه بالا من وسعید با چندتا دیگه پائین توی سالن نشستیم .

عکس دسته جمعی اول  رو گرفتیم.رفتیم توی موزه یادش بخیر هم دوره اسکندر فیروز اونجا بود آقای توسلی عزیز پیر مرد طبیعت کلی تحویل گرفت عکسی باهم گرفتیم کتاب راهنمای منطقه رو ازش گرفتیم و....

شنیدم الان باز نشت شده هر جا هست سلامت باشه.

بعد از گرفتن مجوز رفتیم خریدای چند روزه رو انجام دادیم ساندویچی به مناسبت صبحانه ونهار خوردیم بعد دو تا ماشین در بست گرفتیم حرکت کردیم به سمت دره گز ومنطقه حفاظت شده تندوره جایی که پلنگ داره نه گنجیشک!اینم جریانشو واستون میگم....

حرکت ما ظهر حدود ساعت 2 بود ساعتی که رسیدیم یادم نیست فقط هوا کاملا تاریک شده بود.راستی گردنه برف گیر واستثنائی الله اکبر هم خیلی دیدنی بود دره های عمیقی که به خاطر عمق و مه آلود بودن هوا نمی شد تهشونو ببینی!

با محیط بان اونجا صحبت کردیم نامه رو دادیم از پارک گذشتیم و به اول منطقه رسیدیم ویلائی که به ما دادن!چه ویلایی بخاری داشت نفت نداشت آبگرمکن داشت کپسول گاز خالی بود وآبگرم کن خراب گازو که خودم باز کردمو سرویسش کردم تا کار کرد و.... 2 تا اتاق داشت موکت شده ولی تمیز خدایی به جز قبلی ها که گفتم باقیش خوب بود البته شیشه دستشویی شکسته بود ما نشکستیم عنکبوتها اونجا لونه کرده بودن ما نیو وردیمشون

آب اونجا از آب معدنی هم بهتر بود ولی سردو تگری!.... واسه بعضی کارا آدم منجمد می شد

واسه فرداش بچه ها برنامه ریزی کردن که صبح بیدار بشن و  توی منطقه گشت بزنن!آها راستی هدف از اومدن ما دیدن پلنگهای بی نظیر تندوره در فصل جفتگیری بود خطرناکترین زمانی که میشه یه پلنگ را ملاقات کنی

شام یادم نیست چی خوردیم اصلا خوردیم یا نخوردیم!

صبح بچه ها رفتن حدود ساعت 7 بود من و سعید شب قبل گفتیم بهونه بیاریم که ما مریض هستیم که اونا وقتی رفتن خودمون دوتایی در جهت مخالف بریم به چند دلیل:

1-وقتی تعداد نفرات بیشتر باشن سرو صدا نمی زاره چیزی ببینی

2-اونا رو نمی شناختیم که چند مرده حلاجن!

3-استتار برای دیده نشدن در تعداد پائین بهتره چون بوی افراد و انعکاس صوت ورنگ لباس افراد زیاد نمی زاره چیزی ببینی سرعت حرکت هم پائین می یات و...

خلاصه تا رفتن چنتا خرمای خشک و یه تیکه نون وچای خوردیم و به سمت شکر آب حرکت کردیم  راستی نگفتم وسیله هایی که با ما بود فقط یه دوربین عکاسی دیجیتال قدیمی اولین سری که توی ایران اومدن عکسها را با اون گرفتم.

توی مسیر جای پای پلنگ,گراز,موتور آدم و... را دیدیم  سرگین پلنگ هم  با سرگین کل وبز . گراز دیدیم استخوانهای کره اسبی که 6 ماه پیش جناب پلنگ خورده بود و..... چنتا عکس گرفتم واستون می زارم ببینین.


کجا بودیم؟

آها خلاصه من وسعید به اولین دوراهی رسیدیم  نقشه وکتاب منطقه پیش بچه ها بود گفتیم چی کار کنیم نکنیم

آخرش ده بیست  سی چل کردیم

رفتیم سمت چپ دوراهی توی راه چنتا شاخ کل وبز دیدیم لاک خالی لاک پشت

هر درختی که می دیدیم به سمت اون با شوق وذوق می دویدیم که چی؟ آقای پلنگ رو ببینیم ولی نمی دونم شانس ما بود یا پلنگ!

تب داشتیم هواسمون نبود اونی که می خوایم ببینیم پلنگه نه گنجیشک وارد قلمرو اون که بشی آشنا وغریبه نمی فهمه آره تب 40 در جه بود می گن کسی که تب داره هزیون میگه مغزش کار نمی کنه

ما هم شجاعتمون چند برابر شده بود.

اونقدر راه رفتیم که به  یه 2 راهی دیگه رسیدیم باز ده بیست چل کردیم و مستقیم اومد به راهمون ادامه دادیم تا به جایی  رسیدیم که بنبست بود  بالای صخره ها جایی بود که آب چکه چکه می یومد ما هم تشنگیمون به خاطر سر ماخوردگی چندین برابر شده بود.

دیگه هوا تاریک شده بود  همون جا بودیم که سعید یه جمجمه سالم کل پیدا کرد که حدود 3-4 سالی داشت

 دیگه  راه بسته بود برگشتیم هوا تاریک بود که به دوراهی اول رسیدیم 2 نفر را دیدیم که به طرف ما اومدن فکر کردیم محیط بان هستند وقتی نزدیک شدیم بعد از سلام وعلیک دیدیم از بچه های دره گز هستند که داشتن یه فیلم مستند می ساختن. راستی به ما گفتن که دوستانمون دنبالمون می گردن بعد گفت شانس آوردید که مستقیم نرفتید که حالا حالا ها نمی تونستید برگردید به تاریکی هوا وخطرات منطقه می خوردید.خلاصه تشنمون بود پرسیدیم آب دارید گفتن نه  ولی یه چشمه از راهی که می یومدید بود ندیدینش گفتیم نه!

رفتیم سر چشمه آبی خوردیم و با اونا برگشتیم توی برگشت که هوا تاریک شده بود دیدیم در فاصله 3-4 متری ما دو تا عقاب طلایی نزدیک زمین دارن میجنگند پسره تا اومد دوربین فیلمبرداری رو روشن کنه وبزارش روی سه پایه اونا رفتن !تو دلم بش گفتم سه پایه واسه چیته بابا و....

رفتیم توی ویلا بچه ها گفتند کجا رفتین چی کار کردید واسشون گفتیم ولی اونا جز یه تیکه فیلم که از پرواز عقاب طلایی بود اونم ... چیزی همراه نداشتن ولی ما کلی شاخ و لاک لاکپشت و ... با عکس داشتیم.

شام یادمه سیب زمینی خوردیم دیگ رو پر از نمک کردیم و باقیش و خودتون بلدید.

شب هرکی رفت تو کیسه خواب اونایی هم که نداشتن زیر پتو...

فردا صبح جمعی رفتیم بیرون به همون سمت که ما رفته بودیم ولی سر دو راهی که رسیدیم ما گفتیم سمت چپ بنبسته و مستقیم رفتیم.

من وسعید ومحمد از بچه ها جدا شدیم که فیلم وعکس بگیریم چون ما از اونا سریع تر حرکت می کردیم و از منطقه های صعب العبور می رفتیم که به خط الراس برسیم و از کل و بز ها و قوچ ومیش ها عکس وفیلم بگیریم چنتا گله خلوت دیدیم فیلم هم گرفتیم.یه روباه از زیر پای ما د رفت ولی متاسفانه دوربین دست محمد بود وتا اومد فیلم بگیره شب شد! سعید توی این کارا اوستا هستش

بعد برگشتیم و شب احساس کردم که مو هام خیلی کثیف شدن و با ید بشورمشون ولی با کدوم آب؟

به بچه ها گفتم هر کی یه چیزی می گفت می خواستم بدونم مغزشون کار میکنه !

آخرش گفتم که حمام نمی کنم مو هامو می شورم بعد کتری رو روی گاز گذاشتم وآب جوش اومد بعد با آب سرد ولرمش کردم وسرمو شستم

شب بچه ها بیرون رفتن کنار آبشخور ولی من نای رفتن نداشتم چون دارو با خودم نیاورده بودم بدنم خودش باید مقاومت میکرد.

یادم نیست شام چی خوردیم ماکارانی بود اگر اشتباه نکنم

از محیط بانی که شکارچی ها چشمشو کور کرده بودند یواشکی فیلم گرفتن ولی از پلنگ خبری نبود.

ما حدود 4 شب و سه روز اونجا بودیم

غذا داشت تموم می شد و جایی هم این نزدیکها نبود  که خرید کنیم یه دهاتی بود که خیلی دور بود دیگه  گفتیم بر گردیم مشهد. باید تا دره گز پیاده می رفتیم ولی شانسی که اوردیم این بود رئیس منطقه اونجا بود و داشت می رفت دره گز و ما را با تویوتا برد راستی نگفتم پنجشنبه جمعه ها بعضی از افراد یکه پست ومقامی در دره گز دارن با ماشین هاشون می یان به ویلاهای پارک واسه شکار که نمی یان بابا نه اصلا واسه درخت کاری و گل کاری مدارا با حیوانات می یانآره کباب نمی خورن تخم مرغ می خورن تفنگ ندارن پرچم صلح دارن

بعد از رسیدن به دره گز سوار اتوبوس شدیم ولی جا کم بود من وسعید از اجبار  توی جای آقای راننده آخر اتوبوس

دراز کشیدیم و کلی اذیت شدیم شیشه عقب شکسته بود و بد جوری باد می داد و....

تا رسیدیم مشهد و رفتیم یه خونه کرایه کردیم بعد از دوش و حمام رفتیم پا بوس آقا امام رضا

دیگه زیارت کرده بودیم منطقه هم  رفته بودیم از قبل بچه ها بلیط قطار گرفته بودند گفتیم یه شامی بخوریم

بعد رفتیم ساندویچی جاتون خالی همبرگر خوردیم.

بعد رفتیم راه آهن منتظر ساعت حرکت شدیم

بعد سوار قطار شدیم دو دسته شدیم من وحمید وقاسم وسعید توی یه کوپه رفتیم وباقی بچه ها کوپه بقلی رفتن.

ولی شب موقع خوابیدن جا کم بود راستی از خروس توی قطار بگم شب خواب بودیم که شنیدم سرو صدا میات

من که دم در بودم دیدم چنتا زن توی راهرو نشستن سبزی پاک میکنن از این جالبتر خروس دوتا کوپه اونطرف بود که دم ودقیقه قوقولی میکرد

بعد با قاسم وسعید وحمید رفتیم رستوران یه چایی بخوریم

بعد رفتیم به کوپه خوابیدیم تا صبح شد هنوز تهران نرسیده بودیم واسه بچه ها کمی ساز دهنی زدم

و......

تارسیدیم تهران و توی راه آهن من وسعید از باقی بچه ها جدا شدیم وبرگشتیم همدان.



درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : عقیل جاسمیان
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :